دست نوشته های سید الیاس تقوی
و اِن ّالياس لمن المرسلين. (صافات/123)
کوچه سماوات. بن بست ارض. خانه دانشور و آل احمد هم مثل خود آنهاست. آسمانی و در زمین مانده. خشت به خشت آجر به آجر؛ همان است که باید باشد. شاید صاحبخانه در این سالها عمد داشته که داخل خانهاش هم بوی قدیم را بدهد که اگر خشت به خشت خانه را جلال با دست خودش چید و بالا برد بعد از او هم خانه همان خانه است که باید باشد؛ خانه سیمین و جلال.
شاید باورش برای خیلی از انسان هایی که در اروپا، آمریکا و آسیا زندگی میکنند سخت باشد که بدانند مردمانی در قاره سیاه آفریقا زندگی میکنند که تنها با 50 یورو در سال معادل 80 هزار تومان زندگی و معاش خود را تامین میکنند. در نمودار ذیل خوزه مورینیو، مربی تیم رئال مادرید اسپانیا با دستمزد 10 میلیون یورویی گران قیمت ترین مربی جهان است.
گروه تحقیق کنگره آمریکا در ماه مارس ۲۰۱۲، گزارش سالیانه کنگره در خصوص ایران ارائه کرد.
بسم ربّ المهدي حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند به اطلاع کلیه زائرین عمره دانشگاهیان استان هرمزگان می رساند؛ برای آگاهی از تائید شدن مدارک به لینک آگاهی از تایید مدارک در پایین همین پست مراجعه فرمائید. از روزي كه حضرت سيدالشهدا تصميم گرفت بانوان و فرزندان خود را به كربلا ببرد بسياري از صحابه و بزرگان مي گفتند: حالا كه خودت در اين تصميم خطير تجديد نظر نمي كني و از اين مسافرت چشم پوشي نمي نمايي لااقل زنان و فرزندان را با خود نبر، چرا كه يزيد و اطرافيان وي به هيچ كس رحم نمي كنند. اين افراد از سر دلسوزي و شفقت اين مسائل را با حضرت در ميان گذاشتند و فقط ظاهر قضايا را مي ديدند و البته درست هم مي گفتند. حتي پس از حادثه خون بار سال 61 هجري، كثيري از مورخان، عالمان و عموم شيعيان گفته اند و نوشته اند: اي كاش امام بانوان را در آن گردباد هولناك نمي برد، اي كاش بانوان به ويژه حضرت زينب كبري و فرزندان خردسال به اسارت ظالمان و شب پرستان نمي رفتند.
کانديداتـور مطـرح، از کلّ رقيبـــان سر از نامزد اصلح، يک خـرده هم اصلـح تر! هم عارف و هم عـامي گشتند مرا حـامي، معروف بـه خوشنامي، در باختر و خاور! مـــا را نبـــود وحشت، از رد صلاحيت قربان تواي "هيات"،مديون تــــو اي "کشور"! گرچه موتور مخلص، گه گاه کند فس فس امّيد کــــه تــــا مجلس، چرخم نشود پنچر! بــــا راي فزاينــده در دوره ي آينـــــــده مـــاييم نماينده ، گـــــــر بخت شــود ياور من مردمي و نازم، خوش صحبت و طنّازم به به که چه مي تازم،احسنت بر اين استر! دي گفت ترازومان : «کاي دلبر مهرو مان! از غصه ي محرومان، کلي شده اي لاغر!» من حامي نسوانم ، جــان بر کف ايشانم من درد تو مي دانم ، پس راي بده خواهر! من سرسبد گل هـا، معشوقه ي بلبل هــا محبوب تشکّل هـا، يک دلبر سيمين سر(!) «گه نعره زدي بلبل، گه جامه دريدي گل» از عشق رخم بالکل، آن قاطي و اين پرپر! اين: علم و سواد من، اين :هوش زياد من اعضاي ستــاد مــن، هستند بر اين باور! خطاط و دو تـا شاعــــر، تبليغ گـر ماهر ياردانقلي و باقــــــر ،قربانعلي و اصغر! از سعي اکيپ من خوشگل شده تيپ من، بنگر به تريپ من، اين عکس شده محشـر! با اين رخ چون ماهم،در عکس چه دلخواهم هم ميهن همراهم ، کن نـــــام مرا از بر! ناز قلمت اي يار! بر برگه ي راي اين بار تو اسم مرا بنگــــار، پس لطف مــرا بنگر! گر سوي ستاد آيي شـام است و پذيرايي هنگام دســـر چايي، بــا بيسکويت مـــادر! از مکـــر رقيبانم ، هــر چند پريشــــانم من رستم دستـــانم ، خالـــي نکنم سنگـــــر! مزدور فرنگ آنها، بـــا بنده به جنگ آنها بس دنگ و دبنگ آنها، بي شخصيت و عنتر! گه دنگ و دبنگ آيد،گه منگ و ملنگ آيد چون قافيه تنگ آيد ، شاعـــر به... الي آخر! سعيد سليمانپور
حضور مردم در شهرهای کوچک و بزرگ ایران بویژه در تهران، آن چنان باشکوه و بااهمیت بود، که از یک طرف باعث خوشحالی و قوت قلب دوستان انقلاب شده، و از سوی دیگر خشم و عصبانیت دشمنان ایران و مزدوران داخلی آنها را در پی داشته است. نشانه بارز این عصبانیت، نحوه پوشش و انعکاس خبر این راهپیمایی سراسری در شبکههای غربی و منطقهای است. آنهایی که تجمع صد نفره و هزار نفره مخالفان و آشوب و اغتشاش را با آب و تاب نشان میدهند و در چند بخش خبری هم تکرارش میکنند، آنقدر بیطرف هستند که دیگر جمعیت میلیونی مردم ایران را نشان نمیدهند! البته برعکس آن شبکههای خارجی، سایتها و وبلاگهای سبز داخلی، حسابی از خجالت مردم ایران در آمدند! تا میتوانستند مردم را مسخره کردند و آنها را مورد اهانت قرار دادند. به ساندیس و کیک و مرخصی و بخشنامه متوسل شدند تا شاید بتوانند حضور مردم را زیر سوال ببرند! نمونههایی از این اهانتها را اینجا آوردم، اگر حوصله داشتید سری به بالاترین بزنید تا خودتان ببینید و بیشتر بخندید. ببینید این دوستان آزادی خواه، چطور درباره فهم و شعور و ظاهر و قیافه مردم ، بویژه خانمها حرف میزنند؟ از اینجا مشاهده کنید کدام سپاه؟ دوستي ميگفت: "هر سال در ايام عاشورا از خود ميپرسم: اگر در صحنهي کربلا حضور داشتم در کدام سپاه بودم؟ سپاه حسين (ع) يا سپاه يزيد؟ آيا من از آن افرادي نبودم که در دل تاريکي شب، امام حسين (ع) را در جستجوي دنيا ترک کردند؟ آيا اگر در ظهر عاشورا بودم و صداي سوزناک حسين (ع) را ميشنيدم که ميفرمود: "هل من ناصر ينصرني" ياريش ميکردم؟ آيا وقتي در زيارت وارث ميخوانم "يا ليتنا کنا معکم" در اين آرزو صداقتي در قلبم وجود دارد؟
من این مطالب را به عنوان یک استقلالی ۲ آتیشه بعد از برد مقتدرانه ۳ بر ۰ مقابل پیروزی نوشتم و بهش اعتقاد دارم. حدودا ده سال پیش بود که دوران اوج علاقه ام به فوتبال بود و وقتی خسته و کوفته از مدرسه به خانه می رسیدم ،پای تلویزیون لم می دادم و بازی های لیگ دسته 1 و 2 آلمان رو هم که صدا و سیما زحمت می کشید و از ماهواره کشورهای همسایه بلند می کرد ،می دیدم...تاجایی که در حین دیدن دومین بازی متوالی، دل پلک هایم به رحم می آمد و به کمک چشمان خمارم می شتافتند! درست خاطرم هست روز بازی ایران و آمریکا را در جام جهانی 1998 که پدر و مادرم بهمراه مادر بزرگ مرحومم با قرآن و مفاتیح پای تلویزیون نشستند و مدام تسبیح می چرخاندند که نکند فرزندان ملت ایران حتی در عرصه فوتبال هم از این آمریکای ظالم کم بیاورند؛و الحمدلله نتیجه هم با گل «حمید استیلی» چیزی شد که دل ملت ایران را شاد کرد و شاید شیرینی این گل برای استیلی وقتی بیشتر شد که آن را تقدیم خانواده های معظم شهدا کرد و بعد از آن هم پیشانی اش را میزبان دو لب مبارک رهبر انقلاب کرد. اما این سال ها که اصلا دل و دماغ فوتبال را نداشتم و به نوعی کلا متنفر شدم از این فوتبال حرفه ای،آن هم با این سطح از فساد های اخلاقی،مالی و بی عدالتی های اجتماعی؛اصلا هم بحث پرسپولیس و استقلال مطرح نیست و درحال حاضر حتی هیچ آرزویی برای تیم ملی فوتبالمان هم ندارم و اصلا برایم مهم نیست که از مالدیو 2بر صفر ببریم و یا 10بر صفر ببازیم! ولی چیزی که باعث شد این پست را بگذارم فقط دفاع از کسی بود که سال های سال، مثال نقضی بر این جمله ام بود که «فوتبالی ها از دم فاسد اند!» و احساس کردم که اینجا باید از تنها کسی که در فوتبال باصطلاح حرفه ایمان بعنوان فردی معتقد،با حیا و باغیرت قبولش دارم دفاع کنم و اصلا دوست ندارم اعتبار و آبروی «حمید استیلی»عزیز با دندان های کثیف گرگ های فوتبالی فقط بخاطر چند باخت بی ارزش،پاره پاره شود. جملات زیر بخشی از مصاحبه حمید استیلی در سال 84 است با مجله «یاد ماندگار» که در غرفه این مجله در نمایشگاه مطبوعات انجام شده است.«یاد ماندگار»یک نشریه در حوزه دفاع مقدس بود و متعاقبا غرفه آن هم در نمایشگاه مطبوعات پر بود از تصاویر شهدا. چند نفری دوره اش کرده اند که امضاء بگیرند؛امضا می دهد و با اشاره به عکس های مطهر شهدا می گوید:«امضاء را باید از این ها بگیرید.» و اما صحبت های او دررابطه با گل تاریخی اش به آمریکا:« خب پست من هافبک دفاعی است. حدس می زدم آمریکا را ببریم اما فقط خوابش را دیده بودم که من در این بازی گل بزنم که البته تعبیر شد! معمولا وقتی گل می زنم، کمی می دوم و اندکی خوشحالی می کنم، اما بعد از گل به آمریکا، انگار بال درآورده بودم! خودم هم نفهمیدم کی گریه ام گرفت؛ همین طور می دویدم و گریه می کردم! بعد هم که گل را تقدیم کردم به خانواده شهدا. همین که هر جا مادر شهیدی، جانبازی، رزمنده ای، مرا می بیند و می گوید؛ من اصلا فوتبالی نیستم، اما گل تو را به آمریکا بارها دیده ام و ازت تشکر می کنم، این برای هر ۲ دنیای من بس است. بوسه رهبر بر پیشانی ام برای هر ۲ دنیایم بس است. با همه این چیزهای قشنگ، من از فوتبال، به آنچه که فکرش را هم نمی کردم، رسیده ام و بالطبع راضی ام. البته اگر الان آمریکا جگر حمله به ایران را داشته باشد، با جانم به آمریکا گل می زنم.» بد نیست کمی این عادت مظلوم کشی مسخره مان را کنار بگذاریم و از کشورهای مدعی همسایه یاد بگیریم که چطور با اسطوره هایمان رفتار کنیم.
در قهوهای رنگ خانه را میگفتند از همان روزی که ساخته شده دست نزدهاند. دری چوبی با دو قاب شیشه بالای آن. وارد که میشوی، کفشهایت را که در میآوری، بر سر در خانه یک قاب کوچک چوبی است؛ خاک گرفته و قدیمی. به خط درشت نوشته شده: «بسم الله االرحمن الرحیم»
اینجا خانه جلال و سیمین است؛ همان جا که یکی میگفت سیداحمد خمینی شبی از شبها در آن را میکوبد و به صاحبش میگوید: «آقا» سلام رساندند و گفتند، نسخهای از «غرب زدگی»تان را بدهید که در قم به شکلی منتشرش کنیم.
شلوغ نیست. چند نفر از بستگان و یک مقام دولتی و من ِ خبرنگار. و دلم که چگونه پا به خلوت خانه بگذارم. خانه جلال و سیمین قدیمیتر از آن است که فکرش را بشود کرد. بستگان میگویند اصرار سیمین بوده که خانه همان باشد که جلال چید. تنها این اواخر که دیگر نمیتوانست راه برود، تخت استراحتش را از بالاخانه به پایین آوردند.
بالاخانه که میگویم، اتاقی است قدیمی با یک تخت و دستگاه پخش موسیقی جلال و سیمین؛ همان دستگان پخش گرام قدیمی.
بالاخانه که میگویم، پنجرهای است که جلال از آن حیاط را میدید و مینوشت. بالا که میگویم همان اتاقی است که سیمین میز تحریرش در سه کنج ورودی آن است با کیف کار قدیمی و عکس پدرش روی آن.
صدایی از پایین میآید، گوش تیز میکنم. صاحب صدا میگوید: سیمین «غروب جلال» را نوشت، اما معلوم نیست غروب سیمین را چه کسی مینویسد!
صندلی خالی
علی خلاقی، خود را همسر خواهرزاده دانشور معرفی میکند. از او درباره آخرین روزهای دانشور که میپرسم، میگوید: سیمین یک شخصیت فرهنگی است. قبل از همه باید این را بگویم. یعنی نباید او را به کسی سنجاق کرد. از سیاست به دور بود، اما سیاست داشت.
او به صندلی خالی سیمین اشاره میکند و میگوید: این صندلی آخرین جایی است که سیمین روی آن نشسته بود. یادم هست دکتر مسعود جعفری به دیدن ایشان آمده بود. با همان متانت و لبخند همیشگی با ایشان مشاعره میکرد.
از او میپرسم چه شعری میخواند؟ میگوید: حافظ را طور ویژهای دوست داشت، اما شعر سپید و نیمایی هم برای او جای خودش را داشت.
از چشم خواهر
عینک دودی به چشمش زده است. یک عصای ساده چوبی هم به دست دارد. گاهی از میهمانان پذیرایی میکند. گاهی سرش را روی دستش میگذارد و گریه میکند.
ویکتوریا دانشور میگوید: تا همین چند روز قبل مستخدم به من میگفت: تا در خانه را میزدند سیمین به من میگفت: ویکی آمده است، اما حالا که من هستم دیگر او نیست.
میگوید: از پنج سال قبل که او را از بیمارستان به خانه آوردیم، دیگر توان نوشتن نداشت. توان کتاب به دست گرفتن هم. اما از ما میخواست که برایش کتاب بخوانیم. بخشی از آنها کتابهایی بود که دوستان و شاگردانش برای او میفرستادند و بخشی دیگر هم کتابهای جلال.
از جلال که سراغ میگیرم، میگوید که علاقه سیمین به جلال تا حدی بود که تا لحظه مرگ حلقه ازدواج خودش و حلقه ازدواج جلال را از انگشتانش در نیاورده بود. همین الان هم به دستش است.
ادامه میدهد: از جلال زیاد یاد میکرد؛ از مبارزات جلال با حکومت زمان خودش. از او زیاد میخواند و نوشتههایش را بسیار دوست داشت و اغلب از ما میخواست برایش بخوانیم.
میپرسم: کدامشان را؟
میگوید: مدیر مدرسه، نون والقلم و خسی در میقات؛ به ویژه این آخری را خیلی یاد میکرد. حتی این اواخر هم که جنجال کتاب «سنگی بر گوری» درست شد، میگفت به نظرم این یکی از بهترین کتابهای جلال است.
میگفت: من شاهکارم را «غروب جلال» میدانم نه چیز دیگری.
اتاق
ده و یا یازده پله از کنار آشپزخانه به هم میپیچند تا به اتاق مشترک جلال و سیمین برسم. دو گلیم و یک فرش کهنه. یک کتابخانه پر از کتاب و یک میز تحریر و دو تخت بیش از همه نظرت را جلب میکند. به سراغ کتابخانه میروم. همه هستند. صدایی مرا به خود میآورد. نامش پرویز فرجام است و همسر خواهر سیمین.
میگوید: این اتاق کار سیمین و جلال بود، اما سیمین روی همین میز کنار در مینشست و مینوشت و اشاره میکند به میزی که در سه کنج اتاق ایستاد. سپید و ساکت.
کیف سیمین کنار عکس پدرش است و یک کتابخانه کوچک بالای آن.
میگفت: از زمانی که سیمین دیگر ننوشت، به این اتاق هم نیامد... و تو فکر میکنی انگار آنکه نمینویسد به خود اجازه نمیدهد به خلوت این اتاق پا بگذارد.
با راهنمایی فرجام به اتاق آل احمد میروم؛ به کتابخانه او. به انبوه آثاری که با دستان سیمین و جلال خوانده شده و انبوه آثاری که با دستان آنها برای ترجمه انتخاب شده است و عکس سیمین که در خلوت جلال در بلندترین جای اتاق کنار پنجره به تو لبخند میزند.
اتاق خالی نیست. میهمان دارد. بخاری قدیمی و چند پتو و هزار خنزر و پنزر دیگر و فکر میکنی کسی نبوده که در این سالها به جای حرف زدن از فلان رمان و فلان کتاب، دستی به سر و روی این کتابها بکشد.... نگاهشان میکنم.... حسرت خواندن خیلیهاشان بر دلم.... دستی به شانه من میخورد؛ باید برویم.

موسیقی
تنها مستخدم خانه انگار هنوز چیزی را باور ندارد. در کنج آشپزخانه غذایش را میپزد؛ مثل هر روز. طبق برنامه. از سیمین میپرسم. میگوید: نمیدانم چه بگویم. از دیروز انگار فراموشی گرفتم. همسرش به کمکش میآید و میگوید: یکی از علائق خانم، موسیقی بود. به ویژه موسیقی سنتی ایران.
میپرسم صدای چه کسی؟ لابد شجریان.
میگوید: اوایل بله اما انگار بعد از ماجرای ازدواج دوم شجریان با او قطع ارتباط کرد. این اواخر تنها صدای ایرج بسطامی را گوش میداد و خیلی هم دوستش داشت و جدای از آن صدای بنان را؛ البته ترانههای قدیمی شیرازی هم که جای خودشان را داشتند.
خانه
زمین خانه را فردی به نام حاج قربانعلی شفیعی وقف میکند. گویا بر اساس قوانین آن سالها وزارت فرهنگ قطعه زمین را به صورت طویلالمدت به جلال میدهد و حاصلش میشود این خانه.
سیمین هم سال 83 نامهای به میراث فرهنگی مینویسد و خانه را به آنها اهدا میکند تا ثبت شود و بماند همان طور که در این سالها مانده بود.
از ورثه میپرسم. کسی میگوید: نمیدانیم به ورثه میرسد یا نه. گویا چنین چیزی است و صدای دیگر از آن سو میگوید: نخیر!
کوچه سماوات
خانه ساکت شده. هیچ کس نیست. تخت سیمین کنار اتاق است. عکس او روی تخت لبخند میزند. کنارترش عکس جلال است؛ ساکت و آرام. سرش را به سمت چپ شانهاش خم کرده. با موهای سپید و ریش پرپشت. انگار به سیمین نگاه میکند و به او میخندد.
کوچه سماوات دیگر به بن بست ارض ختم نمیشود. اینجا دیگر تنها کوچه سماوات است./منبع:مهر
در حالی که روزانه میلیونها انسان در آفریقا بخاطر نداشتن تنها 50 یورو در سال با خطر مرگ دست و پنجه نرم میکنند در قاره سبز مربیانی هستند که بخاطر هدایت یک تیم باشگاهی اروپایی سالانه میلیونها یورو دستمزد میگیرند.
در ذیل نمودار دستمزدهای نجومی 10 مربی گران قیمت دنیا آمده است که هریک به تنهایی می توانند جان هزاران انسان را در آفریقا نجات دهند.
جمع دستمزدهای 10 مربی گران قیمت جهان برابر60 میلیون و 600 هزار یورو است که می تواند جان 1212000 را از قحطی نجات دهد.
به گزارش خبرنگار «محراب»، گزارش "گروه تحقیق کنگره آمریکا" گزارشی در مورد کشورهایی است که مورد توجه سیاست خارجی آمریکا قرار می گیرند.
این گزارش سالی یکبار توسط گروههای تخصصی تحقیق برای کشورهای هدف نوشته شده و چندین بار در طول سال با تغییرات کوچکی در محتوای آن به روز می شود.
این گزارش با نگاهی گذرا به تاریخ سیاسی معاصر ایران آغاز شده و سپس به معرفی سران جمهوری اسلامی و ترتیب قدرت سیاسی در ایران میپردازد.
جالب اینکه در صفحه پنجم این گزارش هشتاد و دو صفحه ای لیستی از اسامی تاثیرگذارترین افراد و گروه ها در گروه های اپوزیسیون ایران ارائه می شود.
میرحسین موسوی، مهدی کروبی، سید محمد خاتمی، امیرعباس فخرآور، ارژنگ داوودی، شیرین عبادی، اکبرگنجی، عبدالکریم سروش، محسن کدیور، عطاالله مهاجرانی، محسن سازگارا، ابراهیم یزدی، مصطفی تاجزاده، رضا پهلوی و محسن آرمین در این لیست قرار دارند. 

گفتنی است در توضیح محسن سازگارا آمده است: سازگارا به دلیل سابقه بسیار بد از اعتبار خوبی بین مردم ایران برخوردار نیست. و همچنین در مورد فخر آور كه در ايران با نشرياتي چون خرداد و مشاركت همكاري داشت و پس از فتنه سال 78 از كشور گريخت و در آمريكا به ملاقات برخي مقامات ضد ايراني دولت بوش رفت آمده است: وی دبیرکل کنفدراسیون دانشجریان ایرانی است و نقشی پررنگ در تحریم نفت ایران ایفا کرده است.
این گزارش آمار و اطلاعات و سیاستهای یکساله دولت آمریکا را در اختیار نمایندگان مجلس، سناتورها و سیاستمداران وزارت خارجه، کاخ سفید و وزارت دفاع آمریکا قرار میدهد تا بر اساس آن تصمیم گیری کنند.
گفتنی است در گزارش ژانويه ۲۰۱۰ صفحه سوم -جدول شماره يک- شامل دوگروه است: محافظه کاران با همان ترتيب گزارش سال گذشته معرفي ميشوند اما بخش مربوط به "اصلاح طلبان" به "اپوزیسیون/راه سبز امید" تغییر نام داده و درتوضيحی کوتاه يادآور ميشود، تمامي گروه هاي زيربعنوان بخشي از راه سبز اميد/جنبش انقلاب هستند؛ سپس محمدخاتمي و ميرحسين موسوي، مجمع روحانيون مبارز(مهدي کروبي)، رهبران دانشجويان مخالف همچون "کنفدراسيون دانشجويان ايرانی" و ... را در لیست اسامی قرار داده بود.
كارگردان محترم سينماي ايران، سلام!
خيلي وقت بود كه بعضي حرف ها در دلم مانده بود، ولي اسكار گرفتنت باعث شد در گفتن آن حرف ها مصمم شوم. حرف هايي كه مطمئناً از جنس تبريك هاي اين روزها به جدايي نيست...
از همان اولي كه شنيدم جدايي نادر از سيمينت بعنوان نماد برخي تفكرات و در برابر فيلم مسعود ده نمكي معرفي شده برايم اين سئوال پيش آمد كه چرا تو-كارگردان با شخصيت سينماي ايران- هيچ گونه نظر يا تكذيبي در باره وجود رقابت محتوايي بين اخراجي ها و جدايي نمي كني. البته بعد كه "جنبش تحريم اخراجي ها" و "مرگ بر ده نمكي" و تكثير غير مجاز فيلم كارگردان "چماق به دست مزدور حكومت" و البته دستبند سبز به دست بستن را ديدم به جواب سئوال رسيدم.
آري! تو از همان اول مي دانستي جدايي نادر از سيمينت اصلاً تفاوتي با يك تريبون بين المللي براي جنبش سبز نخواهد داشت...
چند روز گذشت و بالاخره تماشاي فيلمت قسمت ما شد! راستش وقتي از سينما خارج شدم از خودم و مملكتم بدم آمده بود. آخر فيلم به من ياد داده بودی كه چه ملت دروغگو و بي وجداني داريم!
آري جناب كارگردان! فيلمت وجدانم را به سلاخي كشاند و نشان داد كه تمام هم ميهنانم، چه بالا شهري و چه پايين شهري، چه مذهبي و چه غير مذهبي، همه و همه دروغگوييم و وجدان،كلاً از جامعه ام رخت بر بسته!
آقاي برنده گلدن گلوب! خودت هم مي داني كه اگر ريش پروفسوري روي چهره ات، دستبند سبز روي دستت و كراوات و دستمال گردن روي پيراهنت نبود هيچ وقت رنگ جشنواره گلدن گلوب را هم نمي ديدي.
جناب برنده اسكار!
خودت بهتر از هركسي مي داني كه اگر مسئولين اسكار مطمئن از اعمال غير اسلامي ات در اسكار و گلدن گلوب نبودند، تو را در اين مراسم حتي راه نمي دادند.
خودت بهتر از هر كسي مي داني كه اگر كس ديگري در رأس جدايي نادر از سيمين قرار داشت، جداييِ آنها حتي در خواب هم گلدن گلوب و اسكار و حتي سيمرغ جشنواره فجر خودمان را هم نمي ديدند!
راستي شنيدم عادل فردوسي پور و جواد نكونام و سيد حسن خميني و از آنها مهم تر نيكلاساركوزي و هيلاري كلينتون و هزار و يك چهره خارجي ديگر اسكارت را تبريك گفتند. راستي چقدر غير سياسي و بدون غرض است تبريك آنها! و چقدر فيلم مستقلي و غير سياسي است جدايي نادر از سيمين!
دمت گرم جناب فرهادي!
با این فيلم به همه دنيا گفتي مردم كشورت عده اي دروغگو و بي وجدان هستند و اتفاقاً با همان فيلمت جايزه بارانت كردند تا دروغ بزرگت درباره ايران، در تمام دنيا ديده شود و آفرين بر تو كه به تمام دنيا، ملتت را مُشتي بي وجدان و دروغگو نشان دادي.
آقاي كارگردان!
اي كاش بعد از دريافت جايزه ات به جاي آن حرف هاي قشنگ و با كلاس، حرفي از مظلوميت آرميتا مي زدي؛ همان دختر بچه اي كه پدرش را جلوي چشمانش پرپر كرده اند. از عليرضايي مي گفتي كه هنوز مدرسه نرفته گرد يتيمي بر چهره اش نشست. اي كاش يادي از مصطفاي ملت ايران مي كردي كه خونش، خون ملتت را به جوش آورد...
آري آقاي كارگردان! تو مي توانستي با فيلمت و با حرف هايت دنيا را مظلوميت ملتت با خبر كني و... اين كار را نكردي...
البته كه اگر چنين مي كردي اصغر فرهادي مورد علاقه هيلاري كلينتون و برنده اسكار نمي شدي...
دمت گرم آقاي فرهادي!
با دروغي به وسعت يك دنيا، برنده جايزه بزرگ دنيا شدي تا همه از غير سياسي بودن انتخابت مطمئن شوند...!
با احترام به ملت غيور و شهداي عرصه علم وطنم
علي مرادخاني
دانشجوي حقوق دانشگاه تهران
بهمن ماه 1390خورشيدي
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
حسین نیز غریب است اگر شبیه برادر
ولی بناست بقیع حسن خراب بماند
کمی ز غصه ی تو رخنه کرده است به بیرون
تفاوت زن چون “جعده” و “رباب” بماند
به احترام حسینِ سه روز مانده به گودال
بناست زائر تو زیر آفتاب بماند
در صورت تکمیل بودن مدارک، زیر کد رهگیری هر شخص وضعیت مدارک با رنگ قرمز مشخص گردیده است.(شکل زیر)در صورت تحویل دادن مدارک و عدم مشاهده این پیغام، موضوع را از کارشناس ستاد استان پیگیری بفرمائید.
سيد مجتبي تهراني معروف به نواب صفوي، در سال 1303 شمسي در خانواده اي روحاني و اصيل در خانه محقري در خاني آباد تهران قدم به عرصه ي وجود گذاشت. پدر او مرحوم سيد جواد ميرلوحي، از روحانياني بود كه در اثر فشار حكومت رضاخان مجبور به ترك لباس روحانيت شد، اما از طريق تصدي وكالت دادگستري همچنان به داد مظلومان مي رسيد .پس از اتمام دوره ابتدايي وارد مدرسه صنعتي آلمان گرديد. همزمان با آن به آموختن دروس حوزوي پرداخت. از همان ابتداي جواني احساسات عميق ديني از خود ـ در شكل تظاهرات و اعتراض بر ضد مظاهر بي ديني در جامعه ـ نشان داد. با استخدام در شركت نفت و با تشكيل جلسات شبانه براي كارگران به روشنگري ايشان پرداخت. پس از آن در اواخر سال 1320، پس از طي تحصيلات ابتدايي و متوسطه، رهسپار حوزه علميه نجف اشرف شد. و با ملاحظه يكي از كتاب هاي كسروي كه در آن به حضرت امام رضا(ع) توهين شده بود حكم ارتداد نويسنده آن را از يكي از مراجع گرفت و جهت اجراي آن روانه وطن گرديد و گروه فدائيان اسلام را تشكيل داد. از مهمترين اقدامات فدائيان اسلام مي توان ترور احمد كسروي و عبدالحسين هژير وزير دربار وقت نام برد. نواب در تير ماه 1330 در زمان نخست وزيري مصدق دستگير شد ولي با سقوط مصدق وي و يارانش آزاد شدند. در جريان قرارداد بغداد نواب قصد ترور حسين علا، نخست وزير وقت را داشت كه پس از ترور نافرجام اين شخص، نواب و يارانش دستگير و در دادگاه رژيم پهلوي به اعدام محكوم و در 27 دي 1334 تيرباران شدند و به شهادت رسيدند. در ادامه خاطرات خواندني مقام معظم رهبري از شهيد نواب صفوي روايت شده است.
ادامه مطلب
اما امام حسين(ع) باطن قضايا را مي ديد كه از چشم بسياري، به ويژه زمان وقوع حادثه كربلا پوشيده بود. نهضت عاشورا داراي دو مقطع مهم است كه بدون فهم اين دو مقطع و ارتباط تنگاتنگ اين دو، تفسير انقلاب عاشورا ناقص و ابتر خواهد بود. مقطع اول از بعد از شهادت حضرت امام حسن(ع) تا ظهر عاشوراي سال (61) هجري را در بر مي گيرد. در اين مقطع امام حسين و ياران و اصحاب اندكش كه در صلابت و استواري و وفاداري بي نظير بودند، رسالت خود را از ابلاغ پيام تا شهادت به انجام رساندند. مقطع دوم انقلاب بعد از ظهر عاشورا شروع مي گردد، در اين مقطع بانوي بزرگ اسلام زينب كبري و امام سجاد(ع) رسالت عظيم و تاريخي ابلاغ پيام شهادت امام حسين(ع) و اصحاب وفادارش را در دشت خونين نينوا به عهده گرفتند. نظر به اين كه در آن ايام امام سجاد بيمار بودند، نقش حضرت زينب بسيار برجسته و بنيادي بود. در اينجاست كه پاسخ سؤال دلسوزان، اصحاب و مورخان روشن مي گردد كه چرا امام بانوان را با خود برد، اگر بعد از واقعه عاشورا افشاگري، سخنراني و خطبه هاي حضرت زينب نبود آيا امروز نامي از انقلاب عاشورا بر جاي بود. آيا جان فشاني امام حسين و اصحاب نستوهش بي اثر نمي گرديد؟ آيا جهانيان از بيدادگري يزيد و يزيديان مطلع مي شدند؟ زينب كبري در مجلس يزيد و در بارگاه وي او را خوار و خفيف نمود. ضمن خطبه اي آتشين فرمود: «به زودي تو و آن كسي كه تو را بر كرسي نشانيد و بر گردن مؤمنين مسلط نمود، خواهيد دانست كدام يك از ما بدكارتر و از حيث تعداد لشكر ناتوان تريم، در آن روزي كه قضاوت كننده خدا طرف و دشمن تو جد ما و اعضاي تو گواهي دهنده بر عليه تو خواهند بود، اگر چه در اين جهان ما را به غنيمت گرفتي ولي به زودي غرامت خويش را از تو خواهيم گرفت. قسم به خدا كه جز خدا از كسي نمي ترسم و جز او به نزد كسي شكايت نمي برم تو هر چه تواني مكر و حيله خود را به كار بر... هرگز نمي تواني از ننگ و عار رفتاري كه با ما نمودي خويشتن را مبرا سازي.»
دكتر عايشه بنت الشاطي مي نويسد: «زينب خاموش شد و يزيد و اطرافيانش نيز چنان بي حركت و خاموش بودند كه گويي پرنده بر سرشان نشسته بود و از ترس پريدن آن تكان نمي خوردند. يزيد ياراي نگريستن به زينب را نداشت و هنوز از آنچه از او شنيده بود لرزان بود.»
آري اگر زينب كبري(س) در انقلاب عاشورا نبود، امروز اثري از آن نهضت رهايي بخش بر جاي نمانده بود.
اربعین یعنیعقلیهی بنی هاشم را تکیده دیدن ، اربعین یعنی پایان بهار عمر زینب (س) ، اربعین یعنیآنانکه رفتند کار حسینی کردن و آنان که ماندند کار زینبی کردن ، به عبارت دیگر اربعین یعنی یک دنیا فریاد ، اربعین یعنی سکوت را شکستن ، اربعین یعنی فریاد سجاد (ع) گونهزدن ، اربعین یعنی افشا کردن ظلم و ظالم ، اربعین یعنیآشکار شدن خورشید و زدودن ابرهای تیره ، اربعین یعنی آزادی ، عدالت ، برابری و برادری .
چهل روز بر حضرت سجاد (ع) و زینب کبری (س) چه گذشت که باعث شد دلهای خفته بیدار شوند .
چهل روز از شهادت امام حسین (ع) و هفتاد و دو تن از یاران با وفایش در کربلا میگذرد .
چهل روز از مقابلهی ظلم و کفر ستیزی و نجات اسلام راستینی که رسول اعظم (ص) پس از بیست و سه سال خون دل خوردن رواج داده بود و اسلامی که بنی امیهی مروج آن بودند میگذرد .

شاید یکی از دلایل مهم بیماری امام سجاد(ع) از نقطه نظر مصالح الهی ، شاهد بودنش در حادثه غمبار کربلا و سپس نقل پیام عاشورایی به دیگران باشد امام در شرایطی سکان دار کشتی طوفان زده یاران ولایت گردید که سنگین ترین غمها و جراحتهای روحی و عاطفی بر قلبش وارد شده بود شهادت مظلومانه یک کاروان خویشاوند و هم پیمان ، برجای ماندن فرزندان یتیم و مادران داغدیده در میان شمشیرهای تشنه به خون مظلومان و بلند شدن گریه ها و نوحههای زنان بی سرپرست ، بی شوهر ، بی برادر و فرزند کشته و دیدن چهره زرد ، بی رمق و کمر خمیده حضرت زینب (س) همه و همه حکایت از سنگینی مسوولیت در اوج دشواریهاست که امام به فقدان نیروی تدافعی و عناصر حمایتگر از مرز و حریم ولایت و مواجهه با حکومتی سفاک و پلید و عدم امکان کمترین اعتماد به مدعیان هواداری از امامت و طرفداران دروغین ولایت به مبارزه پنهان و بسترسازی فرهنگی و بازسازی نیروهای فعال و انقلابی میپردازد .
اینجاست که از نظر مدیریت ، اگر رهبری پیروان خود را از دست داده باشد و کادر ستادی و نیروهای صفی وی از هم پاشیده شده باشند باید تلاش در جهت کادرسازی ستادی و جمیع نیروهای مخلص صفی نماید تا بتواند با مدیریت بر آنها سازمان خود را به اهدافش برساند و امام در این زمان یعنی بعد از حادثه عاشورا نیاز به چنین طرحی داشت از این رو طراح آن خود وی همراه با عضو برجسته سازمانشیعنی زینب کبری (س) گردیده و همزمان با کادرسازی فرهنگی ، به مدیریت روی آورده و چهرهای نوین از مبارزه با طاغوتیان را فرا روی تشیع نمایان ساخت .
بعد از واقعه روز دهم محرم الحرام ، امام ، علیرغم همه دردهای درونی و رنجهای جسمی بر سکوی رهبری تکیه زد و از لابلای توده های غم و درد ، قد برافراشت و آنگونه فضای تیره تبلیغات مسموم امویان را شکافت که کورترین چشمها و بی رمقترین قلبها و بسته ترین گوشها حقیقت را یافتند و بر کوردلی سفاکان و حماقت خویش افسوس خورده و بر مظلومیت حسین (ع) و خاندانش گریستند ، امام دو بار خطبه خواند که یکی در مقابل مردم و دیگری در کاخ ابن زیاد بود . خدیم بن شریک اسدی روایتگر خطبه نخست امام (ع) در مقابل مردم چنین میگوید :
« خرج زین العابدین الی الناس و او می الیهم ان اسکتو فکستوا و هو قائم فحمد الله و اثنی علیه و صلی علی نبیه ثم قال: »
یعنی امام سجاد (ع) به طرف مردم آمد و با اشاره مردم را ساکت کرد همه آرام شدند برجای ایستاد . سخنش را با ستایش پروردگار آغاز کرد و بر پیامبرش درود فرستاد سپس فرمود :
« هان ای مردم آنکه مرا میشناسد سخنی با او ندارم ولی آن کس که مرا نمیشناسد بداند که من علی بن الحسین فرزند همان حسینم که در کنار رود فرات ، سر مقدسش را از بدن جدا کردند بی آنکه جرمی داشته باشد ».
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
![]()
Design By : Night Melody





